بیماران عزیز لطفا لبخند بزنید😊😊
دربی پر ماجرا ....
ساعت دو و نیم بود که آقای رضایی با عجله وارد سالن شد.
— «سلام خانم پرستار، من امروز عجله دارم، تا سه باید برم…»
نگاهی به تختها انداختم.
— «فعلاً تخت خالی نداریم، اگر بخواید تا سه برید باید تایم درمان رو کم کنم.»
— «اشکال نداره، فقط تا سه بتونم برم.»
_"باشه پس منتظر بشید"
همینکه نشست، در دوباره باز شد.
آقای فرامرزی با موهای بههمریخته و دستپاچگی خاص خودش گفت:
— «سلام… ببخشید من زودتر اومدم، عجله داشتم برم خونه.»
— «ولی وقتتون سه بود… باید چند دقیقه بشینید.»
حرفم هنوز تمام نشده بود که خانم مهربان وارد شد:
— «سلام، منم امروز زودتر اومدم، یکم عجله دارم، میشه…؟»
نگاهی سهتایی به هم انداختند و من با تعجب پرسیدم .
— «اتفاقاً امروز همه عجله دارن… چی شده مگه؟»
و دقیقاً در یک لحظه، هر سه نفر با صدای هماهنگ گفتند:
«ساعت سهونیم دربیه!»
از خنده رودهبُر شدم.
خب معلوم شد داستان چیه!
گفتم: «اگه میخواید تا سه برید، باید نصفهنیمه درمانتون انجان بشه ... اوم خوب میگم
دکتر که نیست، پنجونیم میاد…
یا برید خرید کنید، بیاید اینجا بازی رو ببینید! یا ...»
که درست همان لحظه آقای داوودی هم وارد شد و به جمع «مشتاقان دربی» پیوست.
دستگاه یکی از بیماران بوق زد و من وارد اتاق شدم. وقتی برگشتم…
شش بیمار منتظر را دیدم که دو گروه شدهاند و وسط سالن مشغول کریخوانی حرفهای هستند!
آقای یوسفی گفت:
— «من میرم برای همه تخمه میخرم، به امید پیروزی تیم همیشهبرندمون!»
آقای میرزایی سریع جواب داد:
— «تخمه سیاه بخر، مناسب حال بعدِ باختتونه!»
خیلی زود مسابقه شروع شد.
پنج نفر روی تخت بودند، سه نفر دیگر روی صندلی؛
هرکدام یک نایلون تخمه و یک نایلون مخصوص پوست کنارشان.
آقای میرزایی داد زد:
— «خانم مشرقی، صدا رو زیاد کن! هیجان داشته باشه!»
درِ سالن را بستم و صدای تلویزیون را زیاد کردم با سوت شروع بازی توسط داور مطب تبدیل شد به استادیوم آزادی ...
هرکس طرفدار تیم خودش بود و هر چند دقیقه با ذوق و خشم و شوخی یک چیزی بار تیم مقابل میکرد.
فقط کم مانده بود دستگاههای درمان را هم به طرف همدیگه پرت کنند
۹۰ دقیقهی پرهیجان گذشت.
جالب اینکه حتی خانم دلربا، ۶۵ سالهی همیشه آرام، هم مثل بقیه بازی را دنبال میکرد.
مسابقه صفر صفر مساوی شد.
بدون برنده و بازنده .
اما برای من…
این یکی از بامزهترین و گرمترین مسابقههای فوتبالی جهان بود؛
من گل نیلوفر آبی هستم که مرداب زندگیم رو زیبا کردم 